یه دوست خوب منو به بازی گیگی دعوت کرده.شروع بازی هم از اینجا بوده.
اولین آرزوم داشتن یه اینترنت پر سرعت و خفن. البته بدون فیلتر و محدودیت.
دوم ، داشتن یه ربات که کارهامو واسم انجام بده.
سوم هم، داشتن یه عینک یا گوشی با چشم الکترونی که هر شخصی رو که میبینه ، شخصیتش رو همونطور که هست واسم بگه. (فکر کنم اینجوری راحتتر بتونم با افرادی که دوست دارم ارتباط برقرار کنم.)
همیشه دوست داشتم یه کتابخونه ی خیلی بزرگ هم داشتم و کتابی رو که میخوام با صدایی که دوستش دارم واسم بخونه.(مثل صدای بعضی از دوبلرهایی که دوسشون دارم) منم با یه لیوان چای داغ یه گوشه لم بدم و گوش بدم.
فعلا که همین ها به ذهنم رسید. از دوستهای خوبم : ماکان(Datum of Freedom)- محمد(نوشته های یک دیوانه)- خاتون(قصه های هزار و یک شب)- الف میم(کوچه ی بی دارو درخت)- راز(روزهای بی خاطره) دعوت میکنم که تو این بازی شرکت کنن.شرمنده که نتونستم اسم همه رو بگم. میدونم که خیلی ها گرفتارن. مثل سی و یک اسفند عزیز.
پ ن1: بالاخره بعد از یک هفته تونستم با فیلتر شکن وارد ووردپرس بشم.




